ورود | الثلاثاء, اكتوبر 21, 2014
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً و َحافِظاً و َقائِداً و َناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
رقیه واثقی

خلاصه ای از زندگينامه و خاطرات:

آزاده سیاسی رقیه واثقی:

رقیه در پانزدهم بهمن 1328 در خانواده‌ای مذهبی در چالوس، متولد شد. بعد از طی دوران دبستان و دبیرستان در سال 1351 برای ادامه در رشته تغذیه مدرسه عالی دختران ایران (دانشگاه الزهرا فعلی) قبول شد. و در سال 54 توسط ساواک به علت فعالیتهای سیاسی دستگیر شدند و پس از بازجویی و محاکمه به دو سال حبس محکوم شدند. بعد از آزادی از زندان، ازدواج نموده و صاحب 5 فرزند (2 دختر و 3 پسر) شدند. ایشان علت دستگیری و خاطرات دوران حبس را چنین بیان می‌کنند:

خاطرات رقیه واثقی:

در آن سالهای ستمشاهی و به خصوص بعد از قیام 15 خرداد سال 42 زندگی اکثر خانواده‌های مذهبی رنگی از مبارزه به خود گرفته بود. مبارزه برای براندازی رژیم پهلوی و ایجاد یک حکومت اسلامی با رهبری مدبرانه و هدایت‌های پی در پی امام خمینی بود که مردم را به این بلوغ فکری در هدف‌دار بودن مبارزه رسانده بود. در این راستا هر کسی در حد توانایی خودش کاری انجام می‌داد و ترس از ساواک و شکنجه شدن نمی‌توانست مانع این حرکتهای انقلابی شود. چرا که انگیزه مردم یاری دین خدا بود. برای من هم گرفتار شدن توسط ساواک چندان دور از ذهن نبود. همیشه این احتمال وجود داشت که روزی برای دستگیری به سراغم بیایند. همین طور هم شد.

سال 54 بود که اسمم زیر دست ساواک رفت. روزی وارد دانشکده شدم و دیدم یکی از دوستانم خیلی ناراحت است، گفت: که دو تا از بچه‌ها را دیشب از خوابگاه دستگیر کردند و بردند. از آنجا که آنها از دوستان صمیمی من بودند، احتمال دادم سراغ من هم بیایند. با عجله به خانه برگشتم تا کتاب‌ها و اعلامیه‌هایی را که در خانه بود پاکسازی کنم. مدتی گذشت تا برادرهایم آمدند. به آنها گفتم که چه اتفاقی افتاده و اگر به سراغ من آمدند شما زیاد عکس‌العمل نشان ندهید. همان طور که با هم حرف می‌زدیم که زنگ در به صدا درآمد. گفتم حتماً ساواکی‌ها هستند و درست حدس زده بودم. خودشان بودند. برادرم از آنها کارت شناسایی خواست. کارتشان را نشان دادند و به داخل خانه آمدند. شروع به جستجو کردند اما چیزی پیدا نکردند. برادرم کتابی به نام «آنالیز» داشت که مربوط به رشته حسابداری است. آنها فکر می‌کردند که این کتاب مربوط به یکی از مکاتب سیاسی مبارز است! می‌خواستند برای برادرم هم پرونده‌سازی کنند. برادرم به آنها گفت که این کتاب درسی است و مربوط به آمار و حسابداری است. ناچار کتاب را زمین گذاشتند و بعد به من گفتند باید با ما بیایی چند تا سؤال از شما می‌پرسیم و بعد می‌توانی برگردی. هر چه برادرهایم پرسیدند که خواهر ما را کجا می‌برید، جواب سربالا دادند و گفتند: هیچ جا، همین نزدیکی‌ها. حاضر شدم و همراه آنها دم درآمدم. خانه ما پشت امامزاده سیداسماعیل بود و محله‌ای پر از کوچه‌های باریک و پیچ در پیچ. ساواکی‌ها در کوچه به آن باریکی دو تا پیکان آورده بودند. برای اینکه جلو برادرهایم خودشان را آدمهای ظاهرالصلاحی نشان دهند دو نفر مأمور پیش هم و من کنار پنجره نشستم.

بعد از مدتی حرکت، ماشین جلو ساختمان کمیته مشترک ضد خرابکاری متوقف شد. همین که با مأمورها وارد اتاق نگهبانی شدم، هر کسی که آنجا بود توهینی به من می‌کرد. نهایتاً لباس زندان را تحویل دادند و من آن را پوشیدم. نگهبانی آمد و گفت: این رو ببریدش پیش رسولی. از چند پله بالا رفتیم و وارد اتاقی شدیم. صدای مردی به گوشم رسید و پرسید: اسمت چیه؟ گفتم: رقیه واثقی. مرد که همان رسولی بود گفت: «رو صندلی بنشین!» و بعد شروع کرد به ناسزاگویی. ناسزاهایی که خودش بیشتر از هر کسی سزاوار شنیدن آنها بود. گفت: بگو چه کار کردی؟ اگر الان بگویی کاری باهات نداریم. من هم گفتم کاری نکردم، اصلاً من چه کاری می‌توانم کرده باشم. شروع کرد به کتک‌کاری. لگد می‌زد و مو می‌کشید. دهانش هم که باز بود و دائم فحش می‌داد. مدتی به همین شکل گذشت و بعد گفت: «نه مثل این که آدم بشو نیستی. این از همین اول داره این طور شروع می‌کنه، معلومه که نمی‌خواد چیزی بگه.» به نگهبان گفت: این رو ببر اتاق حسینی. با نگهبان به اتاق حسینی رفتم. پاهایم را به تخت بستند. اصلاً نمی‌توانستم تکان بخورم. حسینی با کابل شروع کرد به شلاق زدن. با کمال قساوت این کار را می‌کرد. درد شلاق زیاد بود. به طوری که با فرود آمدن هر ضربه‌ای، درد شدیدی در عمق جانم می‌نشست. علاوه بر دردی که تحمل می‌کردم اضطراب و دلشوره شدیدی هم داشتم و می‌ترسیدم چیزهایی را که می‌دانم لو بدهم.

چهره حسینی بسیار کریه بود. خیلی وحشتناک و ناخوشایند. واقعاً احساس می‌کردم مأمور جهنم است. آن چیزی که آدمی از جهنم در ذهن دارد دقیقاً مثل حسینی و اتاقش در ذهنم مجسم می‌شد. حسینی با کمال قساوت کابل‌ها را بلند می‌کرد و به کف پا می‌کوبید. کابلی که او می‌زد واقعاً درد داشت. گفتن این مطلب بسیار آسان است اما وقتی کابل بر روی بدن و دست و پا فرود می‌آمد احساس می‌کردم ستونی محکم از درد بر روی پا و تنم فرود آمده و دردش واقعاً مرگبار بود.

اتاقش را طوری درست کرده بود که سراسر اضطراب داشته باشی. عکس‌هایی که از اسکلت و سر و صورت بر روی دیوار چسبانده بود و انواع کابل‌ها، همه و همه ترس و اضطراب شدیدی به آدمی وارد می‌کرد و من همه حواسم به این بود که دست از پا خطا نکنم. هیکل قوی و کله کوچک حسین، خود یک شکنجه روحی بود. همه بازجویان خیلی تخصصی عمل می‌کردند. حسینی هم بعد از شلاق زدن، مرا به طبقه بالا و به اتاق رسولی فرستاد. بازجویی‌ها به همین شکل تا شب ادامه داشت. شب شده بود که مرا به یک سلول بردند. خیلی ناراحت بودم. از یک طرف نگران خانواده و از طرف دیگر ناراحت برادرانم بودم که شاهد دستگیر شدن من بودند. هر چه هم فکر می‌کردم که چطور به بازجوها جواب بدهم، چیزی به فکرم نمی‌رسید. فقط می‌توانستم بگویم کاری نکردم.

این برنامه بازجویی تا چند روز ادامه داشت، تا یک روز که برای بازجویی رفته بودم، به من یک کاغذ دادند که روی آن نوشته شده بود: «هویت شما محرز است. شروع فعالیت‌های خودتان را بنویسید.» به رسولی گفتم: شما چند روزه که مرا می‌آورید بالا و از من سؤال می‌کنید؟ آخه اگر کاری کرده بودم که همان اول می‌گفتم. من که کاری نکردم. در اثنای بازجویی دیدم که آن دو  همکلاسی‌ام که قبل از من دستگیر شده بودند با وضعیت بدتر از من وارد اتاق شدند. به سختی راه می‌رفتند. به من اشاره کردند مطالبی که در ارتباط با یکی از بچه‌های دیگر بوده لو رفته، اینها را می‌دانند، بی‌خود مقاومت نکن. من هم که دیدم اوضاع به آن شکل درآمده، مسائلی را که بین خودمان بود و همین طور شروع فعالیت‌هایم را گفتم. بعد از آن رسولی گفت: ببین، حالا که حرف زدی دیگر کاری بهت نداریم. بعد از آن مرا به سلول فرستادند اما دست بردار نبودند. چند بار دیگر هم بازجویی شدم. می‌گفتند: تو همه حرفهایت را نمی‌زنی، باید بگویی چه کار کردی. من هم همان چیزهایی را که قبلاً گفته بودم تکرار می‌کردم.

سلولی که در آن زندانی بودم اتاقک تاریکی بود با هوایی آلوده که بوی عفونت می‌داد. در سقف یک پنجره کوچک نصب شده بود که نور کمی از آنجا به سلول وارد می‌شد. توری پنجره اغلب خونی به نظر می‌رسید. روزهای اول برایم بسیار سخت بود و نمی‌توانستم روی آن زیلوی متعفن و کثیف بنشینم. آدم سالم با قرار گرفتن در چنین محیطی به سرعت بیمار می‌شد. از خدا ملتمسانه می‌خواستم تا وقتی که آنجا هستم بیمار نشوم. بعد از سه چهار هفته مرا به سلول عمومی فرستادند. به قدری تاریک بود که چشم نمی‌توانست غذایی را که می‌دهند ببیند و نوع غذا را تشخیص بدهد. یک چیزی مثل خورشت روی برنج می‌ریختند و به ما می‌دادند. بعضی روزها که خرما می‌دادند، اگر کمتر مصرف می‌کردیم خرماهای اضافی را در ظرف پلاستیکی ماست می‌گذاشتیم و آن را با خودمان به دستشویی می‌بردیم. بعد ظرف را کنار دیوارها، طوری قرار می‌دادیم که نگهبان آن را نبیند. زندانی‌های زیادی بودند که به آن بیشتر احتیاج داشتند. قبلاً کتابی در مورد سرگذشت یک زندانی خوانده بودم و از طریق آن کمی با مورس[1] زدن آشنایی داشتم. روزی یک بار با بچه‌ها به سلول بغلی مورس می‌زدیم و آنها هم جواب می‌دادند. اگر نگهبان یا بازجویی متوجه می‌شد، برای همه ما مشکل‌ساز می‌شد. مخصوصاً برای کسی که بازجویی‌اش تمام شده بود، این کار ریسک بزرگی بود. دو زن به نامهای منیژه و فریده، هر چند وقت یک بار به سلول خانمها سر می‌زدند تا اگر بچه‌ها مسأله‌ای داشتند از آنها کمک بگیرند. آدم‌های سالمی نبودند. در میان آدم‌هایی که در زندان کار می‌کردند فقط نگهبان‌هایی که سرباز بودند و دوره خدمتشان را در زندان می‌گذراندند آدمهای خوبی بودند. نمی‌دانم بازجوها را از کجا دست‌چین کرده بودند؟ بسیار وحشی بودند. بعضی وقتها که ساختمان ساکت بود، یک دفعه یکی از آنها نعره می‌زد و قلب ما از جا کنده می‌شد.

جمعه‌ها نوبت حمام کردن بود. از فاصله سلول تا مسیر حمام، چشممان را می‌بستند و فریده هم با ما می‌آمد. همین که زیر دوش می‌رفتیم فریده می‌گفت: زود باشید، وقتتان تمام شد، بیایید بیرون. در حقیقت با این نوع حمام رفتن فقط خودمان را تر می‌کردیم و همان طور نیمه شسته بیرون می‌آمدیم. دوباره با چشمان بسته شده به سلول برمی‌گشتیم. با کم شدن بازجویی‌ها، فشار فکری ناشی از آن هم کم شده بود اما عوامل آزاردهنده زیادی وجود داشت که آدم را ناراحت می‌کرد. بعضی روزها که به دستشویی می‌رفتیم، لباس‌های خونی مردهای زندانی که شکنجه شه بودند به چشم می‌خورد و واقعاً متأثر می‌شدیم. خانم‌های دلسوزی بودند که آن لباس‌ها را می‌شستند و بعد روی دیوارهای بلند دستشویی می‌انداختند تا خشک شود. از طرف دیگر، شنیدن صدای زندانیی‌هایی که از درد ضجه و ناله می‌کردند روح و روان ما را به شدت می‌آزرد. قرار گرفتن در آن موقعیت، زندگی ائمه (سلام‌الله علیهم) و پیروانشان را در ذهنم تداعی می‌کرد. این مشکلاتی که در کمیته برایمان پیش می‌آمد در برابر عظمت کارهای آنها و رنج‌هایی که متحمل شده بودند در نظرمان ناچیز می‌نمود. این افکار بود که به ما تحمل می‌داد و مقاومت ما را بیشتر می‌کرد. فکر می‌کردم واقعیت زندگی همین است؛ پر است از نشیب و فراز. این هم زندان بود، تجربه دیگری از زندگی.

سه ماه بعد به زندان قصر منتقل شدم و یک هفته در سلول انفرادی به سر بردم. محیط زندان قصر بهتر از کمیته مشترک بود. در آنجا می‌توانستیم از روزنامه و تلویزیون استفاده کنیم. اجازه ملاقات هم می‌دادند. روزی را که قرار بود برای محاکمه به دادگاه بروم خوب به خاطر دارم. یکی از نگهبانان؛ عقب‌تر از ما ایستاده بود و دوستم سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: «دست در دست هم دهیم به مهر. میهن خویش را کنیم آباد.» از وقت‌شناسی او خنده‌ام گرفت. نگهبان که ما را زیر نظر داشت گفت: به هم چی می‌گید؟ گفتم: «هیچی، میگه انشاءالله بریم که محکوم بشیم مثلاً شش ماه، یه سال.» چون در آن زمان بعضاً پنج سال تا شش سال محکوم می‌کردند. این را که گفتم، دیگر حرفی نزد. چند دختر و پسر دیگر را هم آوردند. بعد همه ما را سوار ماشینی کردند که مخصوص جابجایی زندانیان بود. چند نگهبان هم همراه ما آمدند. فرصتی برای رد و بدل کردن اطلاعات پیش آمده بود. بستگی به شانس داشت. اگر نگهبان‌های خوبی بودند که دیده را ندیده می‌گرفتند و اگر با ساواک رابطه‌شان خوب بود و یا ترسو بودند اطلاع می‌دادند و برای ما دردسر درست می‌شد.

در دادگاه به سه سال حبس محکوم شدم. یک روز رئیس زندان صدایم کرد و گفت: «وسایلت رو جمع کن که باید بری کمیته.» با خود فکر کردم حتماً مسأله‌ای رو شده بود که می‌خواستند دوباره از من بازجویی کنند. وارد حیاط که شدم، آرش را در حالت ایستاده جلوی حوض دیدم. به محض این که مرا دید با الفاظ زشت و رکیک شروع به فحاشی کرد. گفت: تو فکر کردی خیلی زرنگی که حرف نمی‌زنی؟ خیال کردی می‌تونی سر ما کلاه بذاری؟ چرا همه حرفاتو نزدی؟ گفتم: مگه چی شده. من که همه چی رو به شما گفتم و دیگه چیزی یادم نیست. گفت: بی‌خود فیلم نیا. دو سیلی چپ و راست در گوشم نواخت و فریاد زد: حالا گمشو برو تو سلولت. بعد از آن دوباره مرا به سلول انفرادی بردند. فکر و خیال‌های بدی به جانم افتاده بود. چرا که نمی‌دانستم آنها به دنبال چی هستند. باید چیزهایی را می‌گفتم که آنها می‌دانند و لزومی نداشت مطالبی را که نمی‌دانند لو بدهم. فردای آن روز مرا به اتاق منوچهری بردند. این بار منوچهری با قلدری خاصی گفت: این دفعه با من طرفی، فکر نکن من مثل رسولی و آرش هستم. من پدرت رو درمی‌آرم. دوباره چند تا از بچه‌های دانشگاه را گرفته بودند و می‌خواستند که من هر چه درباره آنها می‌دانم بگویم. منوچهری وقتی دید صدایم درنمی‌آید با مشت بر سرم کوبید و گفت: ببریدش تو سلول.

این بار گرفتار شده بودم. نمی‌دانستم به آنها چه بگویم. در همین فکر بودم که چشمم به نوشته‌های دیوار روبرو دوخته شد. امیدی در دلم شعله گرفت. امام حسین (ع) روح زندگی ما بود. روی دیوار توسط زندانیانی که قبلاً در آن سلول بودند، این جمله حک شده بود: «خدا دوست دارد حسین را در خون ببیند». از آن همه شجاعت و بزرگی نیرو گرفتم. یاد آن فرمایش به یادماندنی امام حسین (ع) افتادم که فرمودند: «اگر دین جدم پابرجا نمی‌ماند مگر به قتل من، پس ای شمشیرها مرا دریابید». توکل به خدا کردم، به خودم گفتم خدا خودش کمک می‌کند. بالاخره یک چیزی به اینها می‌گویم. چند بار دیگر هم مرا به اتاق بازجویی بردند اما به لطف خدا هیچ چیزی دستگیرشان نشد و دیدند که نه، مثل این که خبری نیست. یک روز منوچهری به نگهبان گفت: ببرش فلان سلول. با بچه‌های آن سلول سلام و علیکی کردم. یکی از آنها را می‌شناختم. برایش توضیح دادم که چه اتفاقاتی برایم افتاده است. او گفت: من اصلاً حضور ذهن ندارم، بیا همه حرفهایی را که زدی به من بگو تا من هم بروم همان حرفها را بزنم. ایشان هم هر مطلبی را که گفته بود، یکی یکی به من گفت و من تا حدودی خیالم راحت شد. دوباره مرا به بازجویی بردند و این بار همه چیزهایی را که با دوستم هماهنگ کرده بودم گفتم. منوچهری گفت: ای پدرسوخته، ما به تو اعتماد نداریم. تو خیلی چیزارو نمی‌گی. مدتی هم به این شکل تحت فشار بازجوها بودم. نوبت دادگاه تجدیدنظر رسیده بود.

از همان کمیته مرا به همراه چند مأمور سوار ماشین پژو سفیدی کردند. راننده دیوانه‌وار رانندگی می‌کرد. حقوق همه را که زیر پا می‌گذاشت هیچ، تازه در مقابل اعتراض مردم فحش هم می‌داد. مردک دیوانه فکر می‌کرد همه زندانی او هستند. بعضی از دوستان هم‌پرونده‌ای را هم از زندان قصر آورده بودند. در وقت استراحت دادگاه گفتگوی کوتاهی با آنها داشتم. گفتند: آموزگار، وزیر نفت را دزدیدند. از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم.

همه این کارها گامهای مثبتی جهت پیشبرد انقلاب بود. این بار به دو سال حبس محکوم شدم. از بچه‌هایی که می‌خواستند به زندان قصر بروند خداحافظی کردم و دوباره راهی کمیته مشترک شدم. بعد از چند ماه که آنجا بودم مرا به زندان قصر فرستادند. این بار پدر و مادرم به ملاقاتم آمدند و گفتند که ساواکی‌ها دنبال تو به خانه آمده بودند و سراغت را از ما می‌گرفتند. اینجا بود که فهمیدم برای بار دوم، مطالبی که رو شده بود، دوباره اسمم زیر دستشان رفته و آنها به دنبال من به خانه ما هجوم برده‌اند. این عامل باعث نگرانی شدید خانواده‌ام شده بود، به گونه‌ای که آنان در پی من به زندان قصر آمده بودند، در حالی که من در کمیته بودم.

مدام در ذهنم مطالبی را که گفته بودم مرور می‌کردم تا در بازجویی‌ها چیز جدیدی نگویم. یک ماه از دوران محکومیتم باقی بود که به اوین منتقل شدم. بعد از اتمام آن یک ماه آزاد شدم. روپوش و شلواری را که مادرم برایم آورده بود پوشیدم، ولی در میان وسایلم کفش نبود. همان دمپایی زندان را پوشیدم. به یک مأمور زن سپردند که با این برو تا برای خودش یک جفت کفش بخرد. با آن زن سوار یکی از ماشین‌های زندان شدیم و راه افتادیم. در میان وسایلم مقداری پول داشتم. ماشین جلوی یک فروشگاه کفش ملی نگداشت. رفتم یک جفت کفش خریدم و دمپایی را به مأمور دادم. آنها مرا در میدان انقلاب آزاد کردند و رفتند. من آزاد شده بودم، تنها بودم. درست است که آدم خانواده‌اش را می‌بیند، اما انگار از یک زندان کوچک به یک زندان بزرگ وارد شده بودم چون همه آدمهایی که در حال زندگی بودند، همه به شکلی در بند رژیم شاه بودند و این برای من ناراحت‌کننده بود. بعد از لحظاتی سوار تاکسی شدم و به خیابان سیدنصرالدین که منزلمان در آنجا بود رفتم. متوجه شدم که خانواده‌ام تعطیلات عید را به شمال رفته‌اند. زنگ زدم و یکی از همسایه‌ها در را برایم باز کرد. در این اثناء که در خانه قدم می‌زدم برادرانم از چالوس سررسیدند و خیلی از دیدن یکدیگر خوشحال شدیم و دوباره به همراه آنان به چالوس رفتیم و پدر و مادرم را زیارت کردیم و جریان زندان و کمیته ضدخرابکاری همین جا تمام شد. بله، بالاخره آن روزهای نامهربان گذشت و امروز نسل جوان باید آن همه مبارزه را برای جهانیان به تصویر بکشد که این کاری بس خطیر است.

من همیشه آرزو می‌کردم روزی بیاید که همه رنگهای دروغین حاکم بر جامعه بی‌رنگ شود و انسان از بی‌محتوایی به درآید و دستورهای پرارج قرآن کریم، این نسخه نجات‌بخش بشریت، در جامعه پررنگ شود و انسان‌ها به کرامت خود ببالند. در این ارتباط سخنان امام خمینی (ره) در کتاب حکومت اسلامی برایم بسیار جذاب بود. اگر چه از نظر رژیم وقت ممنوع بود و یکی از جرم‌های من ارتباط با همین کتاب بود. در قرآن کریم داریم که: «یا ایها الذّین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون کَبُر مقتاً عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون ـ ای کسانی که ایمان آوردید چرا می‌گویید آن کاری را که انجام نمی‌دهید، این گناه بزرگی است نزد خدا این که بگویید آن کار را که انجام نمی‌دهید».

 



[1] - برای مورس زدن از یک جدول استفاده می‌شد که این جدول 4 ردیف داشت و هر ردیف 8 خانه. در این خانه‌ها به ترتیب الفبای فارسی نوشته شده بود. تعداد ضرباتی که فرد به دیوار می‌زد، ردیف مورد نظر را مشخص می‌کرد که تعداد ضربات بار اول نشان‌دهنده ردیف و تعداد ضربات بار دوم خانه‌ای که حرف در آن قرار داشت، بود. زندانبانان کمیته کمتر و یا هرگز متوجه این جداول الفبا در سلول‌های انفرادی نمی‌شدند.

print

ایجاد شده توسط : yassadmin در 1391/9/14
rating
  نظرات